محمد صالح جونمحمد صالح جون، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
کوثر جونکوثر جون، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

محمدصالح جون

اولین قدمهای زندگیت

از اول یازده ماهگیت برای چند ثانیه روی پاهات وامیستادی اما دیشب (چهارشنبه 9/5/92) برای اولین بار تو خونه مامان جون چند قدمی راه رفتی،همه به خصوص من  و بابا و عمه جون خیلی خیلی خوشحال شدیم آخر شب که به خونه مامانی شون رفتیم،آقا جون دوست داشت راه رفتنه نوه شو ببینه،به همین خاطر تو رو رو پاهات گذاشت و صدات میکرد:بیا پسرم اینجا، راه برو پسرم، ماشا ا... پسرم خلاصه که آقا جون هم از راه رفتنت خیلی خوشحال بود     ...
11 مرداد 1392

اولین دندون

از شش ماهگی لثه هات ورم کرده و ماهی یکبار تب و ..... داشتی ولی از دندون خبری نبود تا اینکه ........ انتظار به سر رسید و بالاخره در 11 ماهگی (یک شنبه 92/5/6) اولین دنونت نیش زد منو بابا خیلی خیلی خوشحال بودیم،همش به دندونت دست میزدیم،به همه این خبر خوبو دادیم تا بقیه ام مثل ما خوشحال بشن ...
11 مرداد 1392

محمد صالح در همدان

در همدان یه ویلای چوبی داشتیم ،خیلی خوشگل شما با بچه ها بازی میکردی،خیلی خوشحال بودی محمدصاح جون به همراه محمدامین جون و عرفان جون و محسن جون در غار علیصدر       آرامگاه ابوعلی سینا سوار بر اردک در شهربازی وای اسب سواری عجب کیفی داره     سوار بر شتر در کنار دایی جون علی ...
10 مرداد 1392

محمد صالح و دریا

 صدای دریا برات جدید و دوست داشتنی بود همین که در ویلا رو باز میکردیم خودتو مینداختی تو بالکن تا دریا رو ببینی         محمدصالح و بابایی کنار دریا             ...
10 مرداد 1392

محمدصالح در جنگل

 تابستون امسال همراه عمه جون و عموجون و مامان جون به مسافرت رفتیم(شمال،تهران،همدا،قم،جمکران) خیلی خیلی خوش گذشت تو هم خیلی خیلی پسر خوبی بودی بابا به همراه بقیه آبگرم لاویج رفتند و من به خاطر شما نتونستم برم و بیرون آبگرم منتظرشون بودیم بعد آبگرم به جنگل رفتیم تا نهار بخوریم این عکسا رو اونجا ازت گرفتیم           ...
10 مرداد 1392

خاطرات کیش

2ماهه بودی که با مامان و بابا و مامان جون رفتیم کیش،خیلی خیلی خوش گذشت شما خیلی پسر خوبی بودی،اصلا اذیت نکردی،آخه بار اولی بود که با هم به مسافرت میرفتیم و خیلی میترسیدم که اذیت بشی،ناگفته نمونه ،فقط شب اول،پارک دلفین ها خیلی خسته شده بودی آخرش به جیغ گذاشتی و مجبور شدیم به هتل برگردیم آخر مسافرتمون ،وقتی به مشهد برگشتیم،حالت خیلی بد شد،من و خاله  خیلی ناراحت بودیم،خیلی گریه کردم چون حالت واقعا بد بود بابا بردت دکتر ،گفت هوا به هوا شدی،سرما خوردی،چون کیش خیلی گرم اینجا خیلی سرد بود خداروشکر خوب شدی و مارو خوشحال کردی       برای دیدن بقیه عکسا ادامه مطلب کلیک کنید       &n...
10 مرداد 1392